تبليغاتX
تنهاترین ها 11

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 10:36 توسط مهتاب |

دويده ام به سوي تو
رسيده ام به کوي تو
تمام هستي ام کنون
بسته به تار موي تو
***
مرا نماز کي بود؟
بدون رنگ و بوي تو
بهشت من تو بوده اي
چو بنگرم به روي تو
***
من که هميشه بوده ام
فقط به آرزوي تو
چگونه بگذرم کنون؟
به راحتي ز کوي تو
***
خون درون هر رگم
چو باده در سبوي تو
در شب وصل واي من
تنم گرفته بوي تو
***
مپرس ز گريه هاي من
ترسم از آبروي تو

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 15:23 توسط مهتاب |

گاه با خود عهد مي کنم
بديهايت را فراموش کنم
باور کن
ادامه ات را...
من هنوز خسته از کوله بار سختي
پدرت هستم.
و از عقده هاي کودکي ات بيزارم.
فراموشم مي کني
من هم مانند برادرم .
به خانه که مي رسم .
عطش يک چاي گرم دارم .
کاسه سوپي را که هميشه براي من فراموش مي کني
باور کن
-هيچ زن هرزه ايي
در خانه ات پير نمي شود .
گناه را به خانه نياورده ايم
زيستن را از ياد برده ام.
و گمشده ايي اينچنين تنها را رها مي کني


 

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 10:16 توسط مهتاب |