تبليغاتX
تنهاترین ها 11

 

I well never forget the days we once had

The days when you were everything to me

My mind used to tell me we D be together forever

But now I realize that was all a big dream

The feelings I have for you will never go

I wish I could take back that one regretful day

The day when I willingly let you slide from my arms

Never did I think of the astonishing pain of regrets

That I would once have to live through

The sight of you in someone else arms

Makes my heart shatter into a million pieces

I sometimes wonder if you still think of me

Or if to you , I'm just a face in the crowd

I wish so very much that one day

We can have it all back

But for now , ill sit here silently

Remembering all the memories we once shared

Everyday my love grows much stronger

Hoping that one day you will feel the same

And put back the pieces of my broken heart

 

من هرگز فراموش نمیکنم روزهایی را که داشتیم باهم

روزهایی که تو به من چیزهای زیادی دادی

که آنها در ذهن من است و به من می گه ما برای همیشه باهم ایم

اما حالا به یاد می آورم آرزوهای بزرگی را که داشتم

احساسی که من نسبت به تو دارم هرگز از بین نمی ره

من آرزو دارم که بتوانم دوباره به آن روزها برگردم و افسوس نخورم

روزی که من مشتاقانه اجازه می دادم روی بازوان من بلغزی

نمی توانم در مورد درد و رنج های حیرت انگیز فکر کنم

 من می خوام یکبار دیگر زندگی کنم در میان

منظره ای که تو بازوی دیگر مرا گرفته ای

قلب مرا به هزار به تکه تقسیم کردی

من گاهی اوقات نگرانم اگر تو سکوت کنی در برابر فکر من

من فقط می بینم تو را در میان انبوه جمعیت

من آرزو دارم خیلی زیاد که در یک روز

ما بتوانیم به تمام گذشته برگردیم

اما حالا من اینجا می نشینم و سکوت می کنم

من به یاد می آورم تمامی خاطراتی را که باهم شریک بودیم

تمامی روزها عشق من پرورش پیدا کرد و قوی تر شد

آرزو دارم که یک روز دوباره شبیه آن روز را احساس کنم

و قلبت که تکه تکه و شکسته من دوباره برگردد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:13 توسط مرتضی 11 |

هر شب هر نیمه شب
من منتظرم
تا کسی مرا صدا بزند
کسی مرا صدا نمی زند
اما من منتظرم

صدایم کن

بگذار مثل کودکی شاد
شتابان به سوی تو بدوم
مثل دختر بچه ای خندان
با دامنی پر چین
روی دیواری کوتاه
راه روم

و شعر های کودکانه بخوانم
و سر انجام
از آن دیوار کوتاه بپرم پایین
و لی لی کنان به سیبی شیرین
دندان بزنم
و به دانه های انگور
بوسه بزنم
و چشم هایم را ببندم
و دوباره شعر های کودکانه
و بچرخم در باد
صدایم کن
...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 11:40 توسط مرتضی 11 |

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 10:36 توسط مرتضی 11 |

دويده ام به سوي تو
رسيده ام به کوي تو
تمام هستي ام کنون
بسته به تار موي تو
***
مرا نماز کي بود؟
بدون رنگ و بوي تو
بهشت من تو بوده اي
چو بنگرم به روي تو
***
من که هميشه بوده ام
فقط به آرزوي تو
چگونه بگذرم کنون؟
به راحتي ز کوي تو
***
خون درون هر رگم
چو باده در سبوي تو
در شب وصل واي من
تنم گرفته بوي تو
***
مپرس ز گريه هاي من
ترسم از آبروي تو

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 15:23 توسط مرتضی 11 |

گاه با خود عهد مي کنم
بديهايت را فراموش کنم
باور کن
ادامه ات را...
من هنوز خسته از کوله بار سختي
پدرت هستم.
و از عقده هاي کودکي ات بيزارم.
فراموشم مي کني
من هم مانند برادرم .
به خانه که مي رسم .
عطش يک چاي گرم دارم .
کاسه سوپي را که هميشه براي من فراموش مي کني
باور کن
-هيچ زن هرزه ايي
در خانه ات پير نمي شود .
گناه را به خانه نياورده ايم
زيستن را از ياد برده ام.
و گمشده ايي اينچنين تنها را رها مي کني


 

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 10:16 توسط مرتضی 11 |

دوباره كوه نگاهي به عرش خواهد كرد
دوباره سايه هم آغوش نور خواهد شد
و زمين، تشنه گاه معني عشق
و درختان، حضور وحدت سبز
دوباره چلچله از فصل عشق خواهد گفت
دوباره واژه غزلخوان بوسه خواهد بود
و شعر، زمزمه راهوار انساني
و دست خاطر ما حلقه هاي بيداري
دوباره پنجه خورشيد جلوه خواهد كرد
دوباره آينه ها غرق نور خواهد شد
و زندگي طپش آشناي قلب يقين
و رنگ باور فردا طلوع آزادي

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 9:19 توسط مرتضی 11 |

ببخش اگه تو قصه مون

دو رنگ و نامرد نبودم

ببخش که عاشقت بودم

خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد

خيانتو ياد بگيرم

اگر که گفتم به چشات

بزار واسه تو بميرم

ببخش اگه تو گريه هام

دو رنگي و ريا نبود

اگر که دستام مثه تو

با کسي آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون

کم نمي زاشتم چيزي رو

ببخش که يادم نمي ره

اون روزاي پاييزي رو

لياقت دستاي تو

بيشتر از اين نبود عزيز

نه نمي خوام گريه کني

براي من اشکي نريز

لياقت چشماي تو

نگاه ِ پاک ِ من نبود

ببين چي ساختي از منه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 8:48 توسط مرتضی 11 |

بعضی وقتها چیزهائیست
که میبایستی قاصدِ تجربه ها میدانست.

قاصدِ تجربه هایِ همه تلخ،
کاشکی میدانست که تو در تنهائی ، تنهائی!
من امّا در این تنهائی ، تنهاتر !!

دردِ تنهائی ، کم دردی نیست.

من در این تنهائی،
با تو در " آینه ها "
دردِ دل می گویم !!؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 9:34 توسط مرتضی 11 |

دلم تنگ است
دلم از شوره زار هستی پوچ و خیالی
غرق نیرنگ است
دلم از مردم دوران
از این نامردی مردان
از این بی مهری مادر
از این نرگس که بویش را به مظلومان نمی بخشد
دلم دلتنگ دلتنگ است .

خداوندا چه کردم من
که تو با من چنین کردی ؟
دل امیدوارم را تو
افسار زمین کردی
خدایا من دلم تنگ است
دلم دریای نیرنگ است
تو اما جایت آن بالا درون کاخ اورنگ است

دلم مستانه می خواند
تو را دیوانه می داند
تو را ای خالق هستی
تو را افسانه می خواند
نمی خواهد بداند این دلم امشب
که پایانش چه خواهد شد
فقط این را تو می دانی
که دل جانانه می ماند
تو را دیوانه می خواند
تو را بی خانه می داند
تو را افسانه می خواند .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 9:32 توسط مرتضی 11 |

 
آه ای رهگزار کوچه تنهایی

قصه ای از این غریبه گوش کن تا ترا به وسعت دستانی برساند

که عشق را زمزمه میکند

من چیری دیدم از تو تنها تر

ستارهای که میتابد و میتابد

اما بیتاب ازتو میگوید

گوش کن این صدای آشنای اوست

در پس این کوچه رهگزاری انگار

باخودش میگوید

من هنوزم هیچم باتو اما انگار بال وپر میگیرم 
    
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 9:13 توسط مرتضی 11 |