I well never forget the days we once had
The days when you were everything to me
My mind used to tell me we D be together forever
But now I realize that was all a big dream
The feelings I have for you will never go
I wish I could take back that one regretful day
The day when I willingly let you slide from my arms
Never did I think of the astonishing pain of regrets
That I would once have to live through
The sight of you in someone else arms
Makes my heart shatter into a million pieces
I sometimes wonder if you still think of me
Or if to you , I'm just a face in the crowd
I wish so very much that one day
We can have it all back
But for now , ill sit here silently
Remembering all the memories we once shared
Everyday my love grows much stronger
Hoping that one day you will feel the same
And put back the pieces of my broken heart
من هرگز فراموش نمیکنم روزهایی را که داشتیم باهم
روزهایی که تو به من چیزهای زیادی دادی
که آنها در ذهن من است و به من می گه ما برای همیشه باهم ایم
اما حالا به یاد می آورم آرزوهای بزرگی را که داشتم
احساسی که من نسبت به تو دارم هرگز از بین نمی ره
من آرزو دارم که بتوانم دوباره به آن روزها برگردم و افسوس نخورم
روزی که من مشتاقانه اجازه می دادم روی بازوان من بلغزی
نمی توانم در مورد درد و رنج های حیرت انگیز فکر کنم
من می خوام یکبار دیگر زندگی کنم در میان
منظره ای که تو بازوی دیگر مرا گرفته ای
قلب مرا به هزار به تکه تقسیم کردی
من گاهی اوقات نگرانم اگر تو سکوت کنی در برابر فکر من
من فقط می بینم تو را در میان انبوه جمعیت
من آرزو دارم خیلی زیاد که در یک روز
ما بتوانیم به تمام گذشته برگردیم
اما حالا من اینجا می نشینم و سکوت می کنم
من به یاد می آورم تمامی خاطراتی را که باهم شریک بودیم
تمامی روزها عشق من پرورش پیدا کرد و قوی تر شد
آرزو دارم که یک روز دوباره شبیه آن روز را احساس کنم
و قلبت که تکه تکه و شکسته من دوباره برگردد.
هر شب هر نیمه شب
من منتظرم
تا کسی مرا صدا بزند
کسی مرا صدا نمی زند
اما من منتظرم
صدایم کن
بگذار مثل کودکی شاد
شتابان به سوی تو بدوم
مثل دختر بچه ای خندان
با دامنی پر چین
روی دیواری کوتاه
راه روم
و شعر های کودکانه بخوانم
و سر انجام
از آن دیوار کوتاه بپرم پایین
و لی لی کنان به سیبی شیرین
دندان بزنم
و به دانه های انگور
بوسه بزنم
و چشم هایم را ببندم
و دوباره شعر های کودکانه
و بچرخم در باد
صدایم کن
...
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟
دويده ام به سوي تو
رسيده ام به کوي تو
تمام هستي ام کنون
بسته به تار موي تو
***
مرا نماز کي بود؟
بدون رنگ و بوي تو
بهشت من تو بوده اي
چو بنگرم به روي تو
***
من که هميشه بوده ام
فقط به آرزوي تو
چگونه بگذرم کنون؟
به راحتي ز کوي تو
***
خون درون هر رگم
چو باده در سبوي تو
در شب وصل واي من
تنم گرفته بوي تو
***
مپرس ز گريه هاي من
ترسم از آبروي تو
گاه با خود عهد مي کنم
بديهايت را فراموش کنم
باور کن
ادامه ات را...
من هنوز خسته از کوله بار سختي
پدرت هستم.
و از عقده هاي کودکي ات بيزارم.
فراموشم مي کني
من هم مانند برادرم .
به خانه که مي رسم .
عطش يک چاي گرم دارم .
کاسه سوپي را که هميشه براي من فراموش مي کني
باور کن
-هيچ زن هرزه ايي
در خانه ات پير نمي شود .
گناه را به خانه نياورده ايم
زيستن را از ياد برده ام.
و گمشده ايي اينچنين تنها را رها مي کني
دوباره كوه نگاهي به عرش خواهد كرد
دوباره سايه هم آغوش نور خواهد شد
و زمين، تشنه گاه معني عشق
و درختان، حضور وحدت سبز
دوباره چلچله از فصل عشق خواهد گفت
دوباره واژه غزلخوان بوسه خواهد بود
و شعر، زمزمه راهوار انساني
و دست خاطر ما حلقه هاي بيداري
دوباره پنجه خورشيد جلوه خواهد كرد
دوباره آينه ها غرق نور خواهد شد
و زندگي طپش آشناي قلب يقين
و رنگ باور فردا طلوع آزادي
ببخش اگه تو قصه مون
دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم
خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد
خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات
بزار واسه تو بميرم
ببخش اگه تو گريه هام
دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو
با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون
کم نمي زاشتم چيزي رو
ببخش که يادم نمي ره
اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو
بيشتر از اين نبود عزيز
نه نمي خوام گريه کني
براي من اشکي نريز
لياقت چشماي تو
نگاه ِ پاک ِ من نبود
ببين چي ساختي از منه